همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن همه
ساله از پی حج سفر حجاز کردن
زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن دو لب از
برای لبیک به گفته باز کردن
شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن ز وجود بی
نیازش طلب نیاز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن ز ملاهی و
مناهی همه احتراز کردن
به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن طلب گشایش
کار ز کارساز کردن
پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن گه و گه به
آسمان ها سر خود فراز کردن
به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن ز مبادی
حقیقت گذر از مجاز کردن
به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشدکه دل
شکسته ای را به سرور شاد کردن
به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشدکه به روی
ناامیدی در بسته باز کردن
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 13:3  توسط جعفری
|
لطفاً به بچه ها حرمت مدرسه و درس واحترام به معلم و
قوانين مدرسه را ياد بدهيد چراكه رفتار آنان نشان از شخصيت شما دارد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:59  توسط جعفری
|
یک روز از بهشتت
دزدیده ایم یک سیب
عمری است در زمین ات
هستیم تحت تعقیب
خوردیم در زمین ات
این خاک تازه تاسیس
از پشت سر به شیطان
از روبرو به ابلیس
از سکر نامت ای دوست
با آن که مست بودیم
مارا ببخش یک عمر
شیطان پرست بودیم
حالا در این جهنم
این سرزمین مرده
تاوان آن گناه و
آن سیب کرم خورده
باید میان این خاک
در کوه و دشت و جنگل
عمری ثواب کرد و
برگشت جای اول ...!
http://www.sangcheeen.blogfa.com/
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:41  توسط جعفری
|
خدایا،
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ،
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است،حسرت نخورم.
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش ،سوگوار نباشم.
بگذار تا آآن را من ،خود انتخاب کنم،
اما آن چنان که تو دوست داری.
"چگونه زیستن " را تو به من بیاموز،
"چگونه مردن " را خود خواهم آموخت!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:28  توسط جعفری
|
زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پرواز باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.
روی یک صندلی دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند.
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد.
هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت ، آن مرد هم همین کار را میکرد. این کار, او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بیادب چه کار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را برای او گذاشت.
این دیگه خیلی پرروئی میخواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، لوازمش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت محل سوار شدن رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینک را داخل آن قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود بیسکوئیتی که خریده را داخل ساکش گذاشته .
آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد.....
در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود...
بعضی چیزها هستند که دیگر نمیتوان آنها را بازگرداند :
1. سنگ ... پس از رها شدن
2. سخن ... پس از به زبان آوردن
3. فرصت... پس از پایان یافتن
4. زمان ... پس از سپری شدن!
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 13:38  توسط جعفری
|
سپاسگزار معلمی هستم که اندیشیدن را به من آموخت ، نه اندیشه ها را . . .
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 13:23  توسط جعفری
|
در این دنیا هیچ جمالی زیباتر از ادب ندیدم. امام علی (ع)
... و چه زشتند بعضی از این دانش اموزان
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 13:18  توسط جعفری
|
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 21:11  توسط جعفری
|
این روزها همه وقتم را سایت پی سی وی پر کرده
خیلی از روزها حتی ناهارم را پشت میز کامپیوتر خوردم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 17:15  توسط جعفری
|
امروز فرصتی پیش اومد تا بتونم با یکی از دوستان دوران خدمت
از یکی از کارخانه های تولید لبنیات توی شهرک صنعتی حاجی آباد دیدن کنم.
دوستم که توی یک شرکت تولید دستگاه توی تهران مشغول به کار است برای تعمیر و گارانتی
دستگاهشون اومده بود که البته مشکل حادی هم نداشته فقط بلد نبودند چطور باهاش کار کنند.
روز خیلی خوبی بود که البته جمعه ام را تا عصر ازم گرفت و من نتونستم به کارهای دیگه ام برسم...
+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 18:52  توسط جعفری
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 9:26  توسط جعفری
|
خدایا :
همه چیز زیباست زیرا همه زیبایی خود را از تو وام گرفته اند.
ماه و ستارگان می درخشند چون حضور تو در آنها درخشان است
تو زیبا هستی پس همه چیز زیباست بی تو هیچ چیز زیبانیست.
خدایا:
ای زیبایی مطلق
تو زیباتر از تمامی زیبایی ها هستی
که از به وجود می آیند
جلوه ها دلربای طبیعت امواج زیبایی تو هستند
که در وجودت دست افشانی می کنند.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 9:30  توسط جعفری
|
به نام آنکه دوست را آفريد، عشق را،
رنگ را... و به نام آنکه کلمه را آفريد.
توي اين شهر غريب، گاهي که دلم به اندازه تمام غروبها مي گيرد
وقتي بين اين همه آدم جور واجور خودمو تنها مي بينم
چشمامو فراموش ميکنم...
به قلبم مي نگرم و همه چيز را به عهده او مي گذارم
فقط اوست که از اين حقيقت پنهاه در قلبم آگاهي دارد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 9:27  توسط جعفری
|
دوست خوب داشتن بهتر از تنهایی و تنهایی بهتر از با هر کس بودن است
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 9:25  توسط جعفری
|
امروز چهارشنبه بود و من شهدای فرهنگی کلاس داشتم که البته تعطیل شد!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 20:40  توسط جعفری
|
بعد از کلی جستجو در مورد کار آزاد از ماشین سنگین گرفته تا مرغ داری و....
تصمیم گرفتم که یه مغازه چاپ و تکثیر بزنم. امروز رفتیم اصفهان تا دستگاه چاپ بنر را ببینیم و بخریم
فکر میکردیم 2-3 میلیون است ولی یه نقطه کم گذاشته بودیم 30 میلیون بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 20:39  توسط جعفری
|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت،
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش،
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را…
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 20:6  توسط جعفری
|
|
|
ژرالدین دخترم: اینجا شب است. یک شب نوئل. در قلعه کوچک من ھمه سپاھیان بی سلاح خفته اند. نه برادر و نه خواھر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن، به این اتاق انتظار پیشاز مرگ برسانم . من از تولیسدورم، خیلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند. تصویر تو آنجا روی میز ھست . تصویر تو اینجا روی قلب من نیز ھست .اما تو کجایی؟ آنجا در پاریسافسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزلیزه" میرقصی . این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاھی ، آھنگ قدمھایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می بینم . شنیده ام نقشتو در نمایشپر نور و پر شکوه نقشآن شاھدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است . شاھزاده خانم باشو برقص. ستاره باشو بدرخش.اما اگر قھقھه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلھایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت ھشیاری داد. در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو ھستم، ژرالدین من چارلی چاپلین ھستم . وقتی بچه بودی، شبھای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ھا گفتم . قصه زیبای خفته در جنگل ، قصه اژدھای بیدار در صحرا، خواب که به چشمان پیرم می آمد، طعنه اشمی زدم و می گفتمشبرو. من در رویای دختر خفته ام . رویا می دیدم ژرالدین، رویا... . رویای فردای تو ، رویای امروز تو، دختری می دیدم به روی صحنه، فرشته ای می دیدم به روی آسمان، که می رقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بینی؟ این دختر ھمان دلقک پیره. اسمشیادته؟ چارلی . " آره من چارلی ھستم . من دلقک پیری بیشنیستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ، و تو در جامه حریر شاھزادگان می رقصی . این رقصھا ، و بیشتر از آن ، صدای کف زدن ھای تماشاگران ، گاه تو را به آسمان ھا خواھد برد. برو . آنجا برو اما گاھی نیز بروی زمین بیا ، و زندگی مردمان را تماشا کن. زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه ھای تاریک را که با شکم گرسنه میرقصند و با پاھایی که از بینوایی می لرزد . من یکی از اینان بودم ژرالدین و در آن شبھا در آن شبھای افسانه ای کودکی ھای تو ، که تو با لالایی قصه ھای من به خواب میرفتی و من باز بیدار می ماندم در چھره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم :چارلی آیا این بچه گربه، ھرگز تو را خواھد شناخت؟ ... تو مرا نمی شناسی ژرالدین. در آن شبھای دور بسقصه ھا با تو گفتم ، اما قصه خود را ھرگز نگفتم . این داستانی شنیدنی است : داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد . این داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بی خانمانی را چشیده ام . و از اینھا بیشتر من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلشموج می زند ، اما سکه صدقه رھگذر خودخواھی آن را می خشکاند احساس کرده ام. با اینھمه من زنده ام و از زندگان پیشاز آنکه بمیرند نباید حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آید ، از تو حرف بزنیم . به دنبال تو نام من است: چاپلین . با ھمین نام چھل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند خود گریستم . ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی تنھا رقص و موسیقی نیست. نیمه شب ھنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بیرون میایی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند بپرس حال زنشرا ھم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت چک بکشو پنھانی توی جیب شوھرش بگذار . به نماینده خودم در بانک پاریسدستور داده ام، فقط این نوع خرجھای تو را بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجھای دیگرت باید صورتحساب بفرستی . گاه به گاه با اتوبوس با مترو شھر را بگرد . مردم را نگاه کن و دست کم روزی یکبار با خود بگو :" من ھم یکی از آنان ھستم ". تو یکی از آنھا ھستی - دخترم ، نه بیشتر ، ھنر پیشاز آن که دو بال دور پرواز به آدم بدھد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند. و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویشبدانی ، ھمان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریسبرسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنھا پیشآنجا ، گھواره بھاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه ھایی مثل خودت را خواھی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن ھای تآتر " شانزلیزه " خبری نیست نور افکن رقاصگان کولی ، تنھا نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بھتر از تو نمی رقصند؟ اعتراف کن دخترم . ھمیشه کسی ھست که بھتر از تو می رقصد . ھمیشه کسی ھست که بھتر از تو می زند. و این را بدان که درخانواده چارلی ، ھرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدھد . من خواھم مرد و تو خواھی زیست . امید من آن است که ھرگز در فقر زندگی نکنی ، ھمراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم . ھر مبلغی که می خواھی بنویسو بگیر . اما ھمیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : "دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ". جستجویی لازم نیست . این نیازمندان گمنام را اگر بخواھی ھمه جا خواھی یافت. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه ھای شیطان خوب آگاھم من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و ھمیشه و ھر لحظه، به خاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بسنازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار سقوط می کنند . شاید که شبی درخششگرانبھاترین الماساین جھان تو را فریب دھد. آن شب، این الماس، ریسمان نا استوار تو خواھد بود ، و سقوط تو حتمی است. شاید روزی ، چھره زیبای شاھزاده ای تو را گول زند، آن روز تو بند بازی ناشی خواھی بود و بند بازان ناشی ، ھمیشه سقوط می کنند. دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماساین جھان آفتاب است و خوشبختانه این الماس بر گردن ھمه می درخشد... . ... اما اگر روزی دل به آفتاب چھره مردی بستی ، با او یکدل باش، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بھتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بسدشوار است ، این را می دانم . به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر ھنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما ھیچ چیز و ھیچکسدیگر در این جھان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایشرا به خاطر او عریان کند. برھنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفھای خنده دار می زنم . اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانشرا دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیشباشد . مال دوران پوشیدگی . نترس، این ده سال ترا پیر تر نخواھد کرد... . |
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 19:10  توسط جعفری
|
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 18:53  توسط جعفری
|
فکر هایی توی ذهن ام هست که به زودی جامه عمل به آنها می پوشونم
و بوسیله آن توی کل ایران معروفیت و محبوبیت کسب میکنم
و بعد از ان شاید رفتم سراغ یک بازار بزرگتر و جهانی !!!
دور نیست روزی که اسم "ابای.آی ار" ورد زبانها بشود و مشکل عمده مردم را
در زمینه تعاملات تجاری حل کنه !
به امید آن روز و به امید موفقیت تمام جوانهای ایرانی!
+ نوشته شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 20:37  توسط جعفری
|
چند وقتی است روزهای سختی را پشت سر می گذارم.
از مدرسه میام میروم دانشگاه از دانشگاه میام می روم آموزشگاه و...
فشار روانی ای که این روزها تحمل کردم بیش از فشار جسمی آن بود
خیلی خسته شدم فکر می کردم برای اینکه بتوانم حق ام را از این زندگی بگیرم باید سخت تلاش کنم
و مدام به فکر آینده باشم.
ولی دیگه تصمیم گرفتم به جای دویدن و تلاش جسمی زیاد
با فکر حق ام را از زندگی بگیرم.
رجوع شود به کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید اثر ناپلیئن هیل
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 20:36  توسط جعفری
|
چه حالی کردم وقتی بچه های ایرانی را دیدم که از مسابقات بین المللی ریاضی برگشته بودند و درموردش حرف صحبت میکردند .
از لذت ریاضی خوندن.
مخصوصا آن موقعی که انگلیسی صحبت می کرد.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 20:23  توسط جعفری
|
ساعت ۳ از مدرسه رسیدم خانه و بعد از ناهار دوستم زنگ زد و ازم خواست تا بروم به داداشش ریاضی عمومی یاد بدهم.
بعد از اینکه از خانه دوستم برگتم دم در خاله و پسر خاله را دیدم که پشت در خانه ما ایستاده اند
انگار قسمت نبود من امشب درس بخوانم.
فردا عصر کلاس اوراکل هم دارم و باید نرمال سازی جداول را مرور می کردم که متاسفانه نشد.
الان هم باید بروم بخوابم و فردا صبح مثل روزهای قبل درس نخوانده بروم دانشگاه!!!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 22:43  توسط جعفری
|
حالم زیاد تعریف نداره
اینجور وقت ها آدم دنبال دلیل می گرده و متاسفانه توی نود در صد موارد دلیلی هم برای آن پیدا می کنه یا دلیلی برای ناراحتی خودش می سازه.
من تصمیم دارم توی این موارد به جای گشتن دنبال دلیل برای تلقین هم که شده به خودم بقبولونم که هیچ ناراحتی ندارم.
و کاملا هم خوشحال ام و یک دلیل برای خوشحالی ام پیدا کنم.
پس الان کاملا خوشحالم بخاطر....؟
درسته.!
خوشحالم بخاطر اینکه امروز روز شادی برای من بود و من توانستم توی یک مراسم شادی (پا تختی) شرکت کنم و چند تا از اقوام و فامیل را از نزدیک ببینم و دیداری تازه کنم.
الان خوشحالم بخاطر اینکه می توانم نسیم سر زمستانی را لمس کنم و عطر دل انگیز اش را استشمام کنم.
الان خوشحالم چون سایه پدر و مادرم بالای سرم است و در کمال ارامش یک زندگی ارام را سپری می کنیم.
الان خوشحالم چون که خدای مهربون نعمت دیدن را از من دریغ نکرده و من میتوانم جلوه های زیبای حیاط را در اطراف ببینم و لذت ببرم.
و هزاران دلیل دیگه که از بس زیادند ما از یاد آنها غافل شدیم
و من همین الان تصمیم گرفتم که هر بار که آمدم توی وبلاگ ام و قصد نوشتن را داشتم بخاطر یکی دو تا از آنها از خدای مهربون و بخشنده تشکر کنم.
و در آخر خوشحالم که خدایی به این خوبی دارم که توی تمام لحظات زندگی مواظب من است حتی توی لحظه هایی که من فراموش اش میکنم....!
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شکرت.
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 21:49  توسط جعفری
|
خدایا کمکم کن تا بتوانم به ارزوهای بزرگم دست پیدا کنم
یه شرکت بزرگ بین المللی با هزاران کارمند
از ادمهای کوچیک که عمرشون را به بطالت می گذرونند متنفرم
کاش زود این اینترنت ای دی اس ال هم اینجا می آمد دارم میمیرم
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 18:51  توسط جعفری
|
چند ماهی را صرف مطالعه برای کنکور کاردانی به کارشناسی کردم و تقریبا هم نتیجه گرفتم.
غیر انتفاعی اشرفی اصفهانی قبول شدم ولی هنوز ثبت نام نکردم چون منتظر جواب آموزش و پرورش ام و احتمال اینکه مجبور بشوم بروم بیرون از شهر اصفهان هست.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 9:55  توسط جعفری
|
چند روز پیش رفته بودیم مهمانی یکی از اقوام که از کربلا برگشته بود.
شب تلفن ام زنگ زد و خبر قبولی ام توی آموزش و پرورش را داد
می گفت که از آموزش و پرورش تماس می گیرد
من که باور نکردم چون ساعت ۸ شب بودو همه جا تعطیل بود ولی بعد از اینک شماره را از ۱۱۸ استعلام کردم دیدم که حقیقت دارد.
شنبه رفتم آموزش و پرورش هشت بهشت و اسمم را دوباره توی یک لیست جدید نوشتم حالا قرار است همین روها خبرش را اعلام کنند.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 9:48  توسط جعفری
|
اموخته ام که
با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه
رختخواب خريد ولي خواب خوش نه
ساعت خريد ولي زمان نه
مي توان مقام خريد ولي احترام نه
مي توان کتاب خريد ولي دانش نه
دارو خريد ولي سلامتي نه
خانه خريد ولي زندگي نه
و بالاخره ، مي توان قلب خرید، ولي عشق را نه.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 12:37  توسط جعفری
|
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل كرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق میكند كه ترا بر روی برنج نوشته،یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ،یكی ذوق میكند كه ترابا طلا نوشته ،یكی به خود میبالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟
قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ،آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های . اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ... روزمره می نشینند
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،خواندن تو آز آخر به اول ،یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،حفظ كنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند خوشابه حال هركسي كه دلش رحلي است براي تو.آنانكه وقتي تورا ميخوانند چنان حظ ميكنند گويي كه قرآن همين الآن بر ايشان نازل شده است.آنچه ما با قرآن كرده ايم تنها بخشي از اسلام است كه به صليب جهالت كشيديم .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 12:35  توسط جعفری
|
بسم الله الرحمن الرحیم
این روزها به همه چیز با دیده شک و تردید می نگرم
خدایا یاری ام کن تا بتوانم به سلامت از این وادی شک و تردید به دنیای یقین برسم
واین شبهات که مانند موریانه به جان من افتاده اند از زندگی من رخت بر بندند
آمین یا رب العالمین
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 0:48  توسط جعفری
|